X
تبلیغات
رایتل

رزسفید

به هرکس، هرجا، کوله پشتی گرسنه اش را ارائه داد، نصیحت بارش کردند!

کمال کوشش را کرد که به جای نان به روده هایش، به روده های گرسنه اش، نصیحت بقبولاند!

هم روده ها خندیدند ...

هم نصیحت ها ...

*************

با کوله پشتی پر ازنصیحت ومشتی روده خالی، به راه افتاد.

تصادفا، به گورستانی رسید که درپهنه ماتمبارش، مرده ای رابا قهقهه خاک میکردند !

وحشت کرد... اولین بار بودکه می دید مرده ای را با خنده به خاک می سپارند!

پیرمردی رهگذرراحتش کرد، گفت:" جوون بی خیالش... اون که تو تابوته، دیوونه س، ا ینا هم که خاکش میکنن، ساکنین دارالمجانین! "

وحشت نخستین جای خود را به وحشت شکننده تری داد: ترسید جنون دیوا نگان برعقلش مستولی شود...

ناگهان، به یادش آمدکه یک کوله پشتی پرنصیحت بارش است! خندید...

فکرکرده بودکه برای جلوگیری ازتسلط جنون، ازنصیحت ها کمک خواهدگرفت.

هنگامیکه کوله پشتی را بازکرد، ازنصیحت ها اثری ندید...

وقلبش ؛ چون قطره اشکی دیده گم کرده، به تک سینه اش فروغلطید...

بیچاره نصیحت ها!

بینوا نصیحت ها!

همه ازگرسنگی مرده بودند...                  

نوشته شده در شنبه 16 مهر‌ماه سال 1384ساعت 01:59 توسط امید نظرات 8 |