X
تبلیغات
رایتل

رزسفید

رفت ...

رفت به یک میفروشی تک افتاده ....

گفت : آقا جون ...ببخشید...شراب اشک دارین؟

میفروش به شاگردش گفت: آقا حالشون خوب نیس ... مرخصن !

شاگرد میفروش با یک مشت، بستری ناراحت روی زمین براش پهن کرد...

وقتی بلند شد زیر چشمش ورم کرده بود.

گفت: آقا شراب اشک آنقدر گرونه؟!

و رفت...

رفت پیش میفروشی که آشنایش بود.

میفروش آشنا ،قبل از اینکه بپرسد چی میل دارد، گفت:

زیر چشمت چرا ورم کرده؟!

گفت میدونی برادر... نفهمیدنهای زمونه آدمو پیر میکنه...

آدم وقتی پیر شد ، چشاش ضعیف میشه ...

چشما که ضعیف شدن، دیگه نمیتونن از اشکها پذیرائی کنن...

اشکها دیگه پائین نمیان... همونجا ته چشم میمونن، دق میکنن و میمیرن...

این ورم که زیر چشمم میبینی ... قبرسون هزار هزار قطره اشک پائین نریخته اس...

 

نوشته شده در سه‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1385ساعت 18:52 توسط امید نظرات 4 |