سخن ز عشق مگو دیگر...

تو بی وفایی و من بیهُده اسیر توام

تو کودکی و دریغا وفا ندانی چیست.

تو قدر و منزلت عشق را چه می دانی؟

من از فراق تو در آتشم

ولی افسوس،

تو این حقیقت را اصلا به رو نمیآوری

من از تو این همه بی خویشم؛

ولی تو آن همه خود کامی

تو بی وفایی و من افسوس،

که دل به عشق تو سپردم.

تو قدر و منزلت عشق را چه می دانی؟

سخن ز عشق مگو دیگر

دم از وفا و محبت مزن که دانستم

تو مصلحت بین چو عقلی و نمیدانی

"بلای جان تو این عقل مصلحت بین است"