من قامت بلند تو را در قصیده ای                 با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم.

همانطور که می دانید گل رز سمبلی جهانی است برای عشق. ولی در اینجا از دو رنگ برای ابراز این عشق استفاده شده است. یکی گل رز قرمز ودیگری رز سفید رنگ. در اصل این دو رنگ دلالت بر دو نوع عشق دارند. عشقی که همراه با گل سرخ می آیدعشقی است که در مورد احساسات نجوا می کند عشقی است که با جسم سر و کار دارد. حال آنکه عشق گل رز سفید عشقی است که از علاقه واقعی و معنویات ناشی می شود. عشق گل سرخ یک شاهین است پر از جوش و خروش و هیاهو اما عشق گل رز سفید فاخته ای است آرام و متین. در عین حال آنچه شاعر می پسندد نه کاملا گل سرخ است و نه سفید. بلکه گل رز سفیدی است که دارای لکه های قرمز است و این سمبلی است از عشقی که ریشه آن معنویات است اما به دور از عشق فیزیکی نیز نیست.

من این وبلاگ رو فقط به خاطر یه نفر درست کردم.اون رزسفید رو دوست داره.کاشکی یه بار بیاد اینجاو بدونه همیشه منتظرش هستم...

خانه
پست الکترونیک

عناوین آخرین یادداشت ها


آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 26 شهریور ماه سال 1387
زنده وار

زنده وار

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری 

هوشنگ ابتهاج


پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387
نشدکه نشد

نشد یه قصری بسازم ، پنجره هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

.....................................

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدا شما


چهارشنبه 16 مرداد ماه سال 1387
بیا ز سنگ بپرسیم

 درون اینه ها درپی چه می گردی ؟
 بیا ز سنگ بپرسیم
 که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
 نگاه کن:
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 چه سنگبارانی ! گیرم که گریختی همه عمر
به  کجا پناه میبری ؟
خانه خداهم  سنگ است

به قصه های غریبانه ام ببخشایید
 که من که سنگ صبورم
 نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
 چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
 نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
 و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون اینه ها در پی چه می گردی ؟


یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
اسیر

اسیر

جان می‌دهم به گوشة زندان سرنوشت

سر را به تازیانة او خم نمی‌کنم

افسوس بر دو روزة هستی نمی‌خورم

زاری بر این سراچة ماتم نمی‌کنم

 

با تازیانه‌های گرانبار جانگداز

پندارد آن که روح مرا رام کرده است

جان‌سختیم نگر، که فریبم نداده است

این بندگی، که زندگی‌اش نام کرده است

 

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر من به تنگنای ملال‌آور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگی نسپارم، به صد فریب

می‌پوشم از کرشمة هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان می‌کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

 

ای سرنوشت، از تو کجا می‌توان گریخت؟

من راه آشیان خود از یاد برده‌ام

یک دم مرا به گوشة راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده‌ام!

 

ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده‌ام هنوز

شادم از این شکنجه، خدا را، مکن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!

 

ای سرنوشت! هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را!

منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

محکم بزن به شانة من تازیانه را!

                                                              

                                                        فریدون مشیری


پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387
کیفر

کیفر

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
 دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
 را، بر سر برزن، به خون نان فروش
 سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری
 نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
شکسته اند.

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
***
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردنی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .

من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خک سرد پست ...

جرم این است !
جرم این است !


جمعه 24 خرداد ماه سال 1387
کفری ازکفرنامه ۲

خدایا تو بوسیده ای هیچگاه

لب سرخ فام زنی مست را

ز وسواس لرزیده دندان تو؟

به پستان کالش زدی دست را؟

دریغا تو احساس اگر داشتی،

دلت را چو من مفت میباختی

برای خود ای ایزد بی خدا

خدایی دگر نیز میساختی


شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
فرصت

میگن آدماجایزالخطاهستن

میگن پیغمبرامعصومند

میگن عمل خداعین عدالته

 

من میگم چرته

وقتی:

وقتی خودخداهم اشتباه کنه فکرمیکنین اونوقت پیغمبرش معصومه؟؟؟

فکرمیکنین دیگه آیادلیلی هست که آدمش،بنده اش خطانکنه؟؟؟

میگین مزخرفه؟میگین کفره؟میدونم

بهتون میگم چرااینجوری فکرمیکنم:

 

پسرخوبی بودم،هیچی نداشتم(هنوزم ندارم)

میگفتم به موقعش خدابهت میده

ازموقعش هم گذشت،هنوز هم هیچی ندارم

چیزهایی رو هم که داشتم ازدست دادم

میگین تقصیرخودمه؟قبول

ولی آخه بی انصافها چقدر؟؟؟

اگه آدم کشته بودم اینجوری تقاص نمیدادم به خدا

چراخدایه فرصت بهم نداده ونمیده؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا آخه؟؟؟

خودآدم هم بایدتلاش کنه،میدونم

تلاش کردم ولی...... هیچی

نمیدونم خداچی رومیخواد بهم ثابت کنه،هیچی بودنم رو؟

اینوکه قبول دارم ودرعین حال قبول ندارم چون میدونم که فرصت داشته باشم میتونم خیلی باشم.

خدایا مگه یه فرصت دادن به این بنده ات چقدر واست خرج داره؟چقدر؟؟؟

لامذهب بذارخودموپیدا کنم

چرا اینقدرکله شقی میکنی؟اصلا زشت نیست واسه تو؟واسه بنده ات که خودش داره بهت میگه هیچیه داری خودتو نشون میدی؟

خدایا خیلی وقته تسلیمت شدم ولی هیچی به هیچی

اگه میگی به خاطرهمین حرفاته؛من اینجوریم دیگه

همه که نبایدیه جورستایشت کنن که.اینجوریش روهم قبلادیدی،چرا به ما که رسید کفره؟

خداجون دمت گرم،خیلی چیزام روکه اون روزها داشتم دیگه ندارم بهتراز همش جوونیم بود که مفتی مفتی رفت،بذاراین چندصباحه دیگه که هستم خودم از خودم وکارهام راضی باشم.نه مثل حالا که حیروونم.

خدا جون بیدارشو،یه گوشه ابرو هم به ما نشون بده تا ببینی چیکارمیکنیم.

 


یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
تولدت مبارک(۱۳۸۷)

رزسفیدتوی باغچه خونمون

یادم نمیره اون روزی روکه با هزارامیدرفتم و یه گل رزسفیدخریدم.

گذاشتمش توی یه گلدون بزرگ تااحساس کوچیکی نکنه.

میخواستم یه روزی بهش اونو هدیه بدم.نمیدونم چه روزی.فقط واسه اون گرفته بودمش.

افسوس.......

اون رفت.منم دیدم گل گلم جاش کوچیکه اذیت میشه؛گذاشتمش توی باغچه خونمون.

هروقت میبینمش دلتنگ اون میشم.یادم به اون میافته.

اگه بودش اونم الان کلی بزرگ شده بود؛منم بزرگ شده بودم

ولی رفتش وفقط یادش مونده؛گلش مونده

رزسفیدش مونده

دوستت دارم رزسفید


پنجشنبه 8 فروردین ماه سال 1387
کفری ازکفرنامه ۱

خداوندا تو در قرآن جاویدت

به انسان وعده ها دادی

**********************

تو میگفتی  که نامردان بهشتت را نمی بینند

تو میگفتی که دوزخ منزل آنهاست

 

من اما دیده ام

 

نامرد نامردی

که با خون رگ مردان عالم

کاخ می سازد

 

تو میگفتی اگر اهریمن شهوت

بر انسان حکمفرما شد

من آنرا با صلیب خشم خود

مصلوب میسازم

 

من اما دیده ام

 

چشمان شهوت ناک فرزندی

که بر اندام لخت مادرش

دزدانه میپائید

 

تو بر لعن ونفرینت

اگر مردانگی اینست

 

به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم


آرشیو

طراح قالب

شمیم عشق

تعداد بازدیدکنندگان : 67737


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری