رزسفید



مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست


     بیزارم و دلشکسته ،‌ازهر چه که هست


من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست


   در حسرت هست پشت من پاک شکست

نوشته شده در جمعه 22 مهر ماه سال 1390ساعت 14:05 توسط امید نظرات 0 |

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
دراین خانه غرببید ، غریبانه بگردید
**

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
**

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح  پیش    فرستاد   که  مستانه   بگردید
**

یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست به آن  دست چو پیمانه بگردید
**

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به  دامش  نتوان  یافت ،  پی دانه  بگردید
**

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید
**

نوایی نشنیده ست که از خویش دمیده ست
به  غوغاش  مخوانید ، خموشانه بگردید

 **

سرشکی  که  بر  آن  خاک  فشاندیم   بن تاک
در این جوش شراب  است ، به خمخانه بگردید
**
چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی   آن  گل    گلنوش    چو   پروانه     بگردید
**

بر آن  عقل  بخندید   که   عشقش   نپسندید
در  این  حلقه ی زنجیر چو  دیوانه بگردید
**

درین  کنج  غم  آباد  نشانش  نتوان دید
اگر   طالب  گنجید  به  ویرانه  بگردید
**

کلید   در  امید  اگر  هست   شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
**

رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به  خوابش  نتوان  دید ،    به افسانه بگردید
**

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید
***

هوشنگ ابتهاج (  سایه )
نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور ماه سال 1390ساعت 18:12 توسط امید نظرات 2 |

*****************

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر به سر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تا
ریگی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....

نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1390ساعت 05:14 توسط امید نظرات 0 |

زندگی اینقدر بیرحمه که نمیذاره گریه کنی


  ***           ***


نوشته شده در شنبه 11 تیر ماه سال 1390ساعت 05:21 توسط امید نظرات 0 |

برای مردن  

 تا روح بشر به چنگ زر ، زندانیست
 شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است
 جان از ته دل ،‌ طالب مرگ است ... دریغ
درهیچ کجا ‌برای مردن جا نیست ؟

نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد ماه سال 1390ساعت 06:18 توسط امید نظرات 4 |

 این واسه دوسال ونیم پیشه. 

امشب یادم اومدکه خداباهام چیکارکرد.بد حالموگرفت خدا. 

امشبم که خرابم،خراب خراب 

************************************************

بعضی وقتا؛نه خیلی وقتا خداآدموبدبخت میکنه.چجوری؟بایه استخاره

منوبایه استخاره که بایدخوبش میکردوبدش کردبدبخت کرد.حالا خوب شدکه بدش کردی خدا یه تیکه کاغذرو؟؟؟

خوبه حالا که اینجوری شدم؟

هیچی نمیفهمی

اگه حالیت بودکه خدانمیشدی

نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین ماه سال 1390ساعت 03:10 توسط امید نظرات 7 |

چقدرآدمابی چشم و رو هستن. 

خسته شدم ازمردم. 

دلم میخوادبمیرم

نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین ماه سال 1390ساعت 03:05 توسط امید نظرات 1 |

 ای پرنده ی مهاجر
 ای پر از شهوت رفتن
 فاصله قد یه دنیاست
 بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرک ها
من تو
فکر گله مونم
 تو پی عطر گل سرخ
 من به فکر بوی نونم
 دنیای تو بی نهایت
همه جاش مهمونی نور
 دنیای من یه کف دست
 روی سقف سرد یک گور
 من دارم تو نقب شب جون می کنم
 تو داری از پریا قصه می گی
 من توی پیله ی وحشت می پوسم
 واسه م از
پرنده ها قصه می گی
کوچه پسکوچه ی خاکی
در و دیوار شکسته
 آدمای روستایی
با پاهای پینه بسته
پیش تو ، یه عکس تازه ست
 واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه ست
 توی یه ده صمیمی
 واسه من اما عذابه
 مثل حس کردن وحشت
 مثل درگیری خورشید
 با طلسم دیو ظلمت
من دارم تو نقب شب جون می کنم
 تو داری از پریا قصه می گی 

 

ایرج جنتی عطائی

نوشته شده در سه شنبه 9 شهریور ماه سال 1389ساعت 16:57 توسط امید نظرات 1 |

می گن خدا،غیرازجهنم، یه چاهی درست کرده توی اون دنیا

واسه گناهکارها،واسه من

می گن اسم این چاهه،چاه ویل هست

می گن هرکی که گناهاش درجه اش بالا باشه،میندازنش توی این چاهه

می گن خدا به گناهکارهایی که گناهشون توی اون چاه کمترازبقیه هست گفته:

شما رومن واسه همیشه اینجانگه نمی دارم.

می گن بعدازهزاران سال خدااونها روازاون چاه درمیاره ومیبرتشون توی بهشت.

خوب دیگه، خدا مثل اینکه توی اون دنیا می خوادانصاف داشته باشه.

این خیلی خوبه .نه؟

ما که نمی دونیم توی اون دنیا جامون کجاست!!!!

ولی الان که توی چاه ویل این دنیا گیر کردیم،

نمی دونیم ته چاه هستیم یا وسطش یا اول چاه!؟؟

من الان خودم توی چاه هستم،اما نمی دونم کجاش هستم

می دونین من منتظرم خدای من توی این دنیا منو ببخشه وازتوی این چاه لعنتی بیرونم بیاره.

دعا کنین ازاون گناهکارائی که ته چاه هستن نباشم.

نوشته شده در شنبه 9 مرداد ماه سال 1389ساعت 05:26 توسط امید نظرات 3 |

برسنگ مزار...

الاای رهگذر،منگرچنین بیگانه برگورم!

چه میخواهی؟چه میجوئی دراین کاشانه عورم؟

چسان گویم؟چسان گریم؟حدیث قلب رنجورم؟

ازاین خوابیدن درزیرسنگ وخاک وخون خوردن

نمیدانی!چه میدانی،که آخرچیست منظورم؟

تن من لاشه فقراست ومن زندانی زورم!

کجامیخواستم مردن!؟حقیقت کردمجبورم!

چه شبهاتاسحرعریان،به سوزفقرلرزیدم!

چه ساعتها که سرگردان،بساز مرگ رقصیدم!

ازاین دوران آفت زا،چه آفتهاکه من دیدم!

سکوت زجربودومرگ بودوماتم وزندان

هرآن باری که من ازشاخسارزندگی چیدم

فتادم درشب ظلمت،بقعرخاک،پوسیدم

زبسکه بالب محنت،زمین فقربوسیدم

کنون کزخاک غم پرگشته این صدپاره دامانم

چه میپرسی که چون مردم؟چسان پاشیده شدجانم؟

چرابیهوده این افسانه های کهنه برخوانم؟!

ببین پایان کارم راوبستان دادم ازدهر

که خون دیده،آبم کردوخاک مرده ها،نانم!

همان دهری که باپستی بسندان کوفت دندانم!

بجرم اینکه انسان بودم ومیگفتم: انسانم!

ستم خونم بنوشیدوبکوبیدم به بدمستی

وجودم حرف بیجائی شد اندرمکتب هستی

شکست وخردشد،روزم به صدپستی

کنون..ای رهگذر!درقلب این سرمای سرگردان

به جای گریه : برقبرم،بکش باخون دل دستی:

که تنهاقسمتش زنجیربود،ازعالم هستی!

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

نه غمخواری،نه دلداری،نه کس بودم دراین دنیا

درعمق سینه ی زحمت،نفس بودم دراین دنیا

همه بازیچه ی پول وهوس بودم دراین دنیا

پروپابسته مرغی درقفس بودم دراین دنیا

به شبهای سکوت کاروان تیره بختیها...

سراپانغمه ی عصیان،جرس بودم دراین دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندرقبر،باشادی،

که تا بیرون کشم ازقعرظلمت نعش آزادی!..

نوشته شده در سه شنبه 22 تیر ماه سال 1389ساعت 02:09 توسط امید نظرات 2 |

 بعدازهشت ماه.... 

*****************************************************

برهردری که زدم : سری شکسته شد! 

برهرجا که سرزدم: دری بسته شد! 

نه دگردرزنم به سریِ؛نه دگرسرزنم به دری! 

که روح دربدرم! از سر و در زدن .. خسته شد

نوشته شده در جمعه 11 تیر ماه سال 1389ساعت 03:08 توسط امید نظرات 0 |

سلام. 

چند وقتی نیستم. 

 

به امید روزهای آبی

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر ماه سال 1388ساعت 00:03 توسط امید نظرات 0 |