X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

رزسفید

هنگام پاییز


زیر یک درخت ... مردم


برگهایش مرا پوشاند


و هزاران قلب یک درخت


گورستان ... قلب من شد

نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1392ساعت 21:42 توسط امید نظرات 0 |

نفس عافیتی ما نکشیدیم و گذشت        

عمررا درپی هرسایه دویدیم وگذشت



نرسیدیم به اندیشه دیرینه باغ  

کال ماندیم وبه پائیزرسیدیم وگذشت

نوشته شده در سه‌شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 02:36 توسط امید نظرات 1 |

دهه شصت یه چیزائیش یادمه.گوشت واسه همسایه مون میگرفتم گاهی وقتا،کیلوصدوهفتادو پنچ تومنش رویادمه.

گوشت خودمونوبابامیگرفت.زمان جنگ یادش بخیر،اجناس کوپنی.... یادش بخیر.

صف نفت وایسادن واسمون کابوس بود:

یه فرغون داشتیم وسه چهارتابیست لیتری.بعضی دبه هادرب نداشت.بایدصبح زودمیرفتی توی صف وامیسادی تا نوبتت بشه ونفت بگیری.هرموقع که میرسیدی کلی بیست لیتری جلوت توی صف بودفرغون ما تایرش سیمانی بود.یادش بخیریادمه تایرش سالها بودرنگ روغن ندیده بود.یه صدای قرچ وقوروچی توی هردوری که میزد میداد.اولش که میخواستم راهش بندازم یخورده آب میریختم روش تا یخورده کمتر صدا کنه.توراه که میرفتی لامصب بدجوررو اعصاب بود،تازه همه هم نگاه میکردن ببینن این صدای چیه!!!با هزاربدبختی وامیسادی نفت رومیگرفتی،تازه باید دربش رو محکم کنی که وسط راه نریزه.یه زیرزمینی کنارنفت فروشی بودکه توش آت وآشغال زیاد بود.میرفتیم اونجا یه تیکه پلاستیک  واسه زیر دبه هایی که درب داشت برمیداشتیم تا آب بندیش کنیم.واسه اونهائی هم که درب نداشت پلاستیک به اضافه یه تیکه نخ!!

حالا که یادم میادچه نکبتی میکشیدیم.از وقتی گاز کشیدن جونمون راحت شد.

یه مدت هم کپسول میرفتیم میگرفتیم!کپسول خالی رو باید دو سه کیلومتری هلش میدادی و برگشتنه هم بازهمان وهمان.البته برگشتش مشکل تربودچون یه سربالائی بدی بودکه بایدکپسول پر روازش رد میکردی.

ولی با همه اینها فکرمون مثل حالا اینقدردرگیرنبود.فکرمون سرگرم یادگرفتن ضرب وتقسیم بود و این که جمعه بشه ساعت دو بشینیم حاج زنبور عسل رو ببینیم.

کاشکی میشدبرگردی همون روزها....

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت 14:06 توسط امید نظرات 2 |

نمیدونم من فقط وقتی گذشتم رومرورمیکنم غبطه اش رومیخورم یابقیه هم شبیه من هستن. 

بچه های امروزومیبینم که چجوری مدرسه میرن،چجوری میپوشن،ازپدرومادراشون چه توقع هایی دارن و . .  . .  

واقعامانسل انقلاب چجوری بزرگ شدیم ؟ ؟ ؟


 *****************************  


یادمه بابام سالی یه جفت کفش واسه هرکدوممون میخرید.پنج تابچه بودیم.فقط کفش ملی میگرفت.بایستی یه سال روبااون کفش میگذروندی.پابرهنم که میرفتی مهم نبود.کفشتوشصت بارهم که پاره میشدواست میبردکفاشی واسه تعمیر.کاسبی کفاشی ها اون موقع سکه بود.سالی یه جفت کفش،حق انتخاب هم نداشتی.بابامیبردتوی کفاشی فقط واسه اندازه گرفتن.بعضی وقتا هم که حتی همین نبود.یعنی خودش کفش میخریدومیومدوما هم باید میپوشیدیم.خوب یادمه: 

میگفت:بپوش ببین اندازست 

- نوک پامو میزنه 

: اشکالی نداره جابازمیکنه ! ! ! ! ! 

 

بایدمیپوشیدی.  

این فقط واسه کفش بود.حالا بقیه چیزا مثل لباس و کیف و لوازم التحریرو ... حساب کنین.


********************************** 

اینا روگفتم تا هم یخورده سبک بشم هم اینکه خوشحال بشم(یادآوری خاطرات گذشته بااینکه سخت بوده ولی آرومم میکنه) و هم اینکه بپرسم ماکه اونجوری بزرگ شدیم واقعا الان جامعه ازمون انتظارداره چی بشیم و چی میشدیم؟ ؟ ؟ 

ظرفیتای همه آدمامثل هم نیست. 

چرا بیشترافراد جامعه ما توقع های نابجا ازنسلشون دارن؟ ؟ ؟  

آقا بچه باهوش بچه تیزهوش،اصلا انیشتین: 

نمیشه بگی چون هوشش خوبه به جائی میرسه که.بیشتربچه هاامکانات میخوان تا درست رشدکنن.بعضی ها روباید هل داد،کمکشون کرد.بعدهم انتظاردارن جوونشون سرافرازشون کنه بدون هیچ کمکی.

یه عده هم خودشون راهشون روپیدامیکنن ولی کم هستن. 

اگه هم میخوایم کسی خودش راهشو پیدا کنه باید اول ازهمه درست توی خانواده تربیت بشه.

*************************** ****** 

حرفم تموم نشده.بازم مینویسم توی فصل تازه

نوشته شده در سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت 04:46 توسط امید نظرات 3 |
اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخوریم "غذا" بنامیم و حال آنکه در
زبان عربی غذا به "پس آب شتر" گفته میشود.

اعراب به ما آموختند که برای شمارش جمعیّتمان کلمۀ "نفر" را استفاده کنیم
و حال آنکه در زبان عربی حیوان را با این کلمه میشمارند و انسان را با
... کلمۀ "تن" میشمارند؟ شما ۵ تن آل عبا و ۷۲ تن صحرای کربلا را بخوبی
میشناسید.

اعراب به ما آموختند که "صدای سگ" را "پارس" بگوئیم و حال آنکه این کلمه
نام کشور عزیزمان میباشد؟

اعراب به ما آموختند که "شاهنامه آخرش خوش است" و حال آنکه فردوسی در
انتهای شاهنامه از شکست ایرانیان سخن میگوید.

آیا بیشتر از این میشود به یک ملّت اهانت کرد و همین ملّت هنوز نمیفهمد
که به کسانی احترام میگذارد که به او نهایت حقارت را روا داشته اند و
هنوز با استفادۀ همین کلمات به ریشش می خندد.

آیا در کتاب سفینه البهار نمیخوانیم که بالاترین ایرانی از پست ترین عرب
پست تر است؟!!!!

حد اقلّ بیائید با یک انقلاب فرهنگی این کلمات و این افکار (حقارت پذیری)
را کنار بگذاریم.

بجای "غذا" بگوئیم "خوراک"

بجای "نفر" بگوئیم "تعداد" و یا "تن"(هرچند عربیست)

بجای "پارس سگ" بگوئیم "واق زدن سگ"

بجای " شاهنامه آخرش خوش است " بگوئیم "جوجه را آخر پائیز میشمارند"و.....

نوشته شده در پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1391ساعت 22:00 توسط امید نظرات 2 |

 

 ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم
 من نیستم ! من نیستم
 رفت عمر من ، از دست من
 این عمر مست و پست من
 یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم
 لیک عمر پای اندرگلم
 باری نپرسید از دلم
 من چیستم ؟ من کیستم
نوشته شده در شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1390ساعت 00:51 توسط امید نظرات 2 |

از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست


     بیزارم و دلشکسته ،‌ازهر چه که هست


من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست


   در حسرت هست پشت من پاک شکست

نوشته شده در جمعه 22 مهر‌ماه سال 1390ساعت 14:05 توسط امید نظرات 1 |

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
دراین خانه غرببید ، غریبانه بگردید
**

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
**

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح  پیش    فرستاد   که  مستانه   بگردید
**

یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست به آن  دست چو پیمانه بگردید
**

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به  دامش  نتوان  یافت ،  پی دانه  بگردید
**

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید
**

نوایی نشنیده ست که از خویش دمیده ست
به  غوغاش  مخوانید ، خموشانه بگردید

 **

سرشکی  که  بر  آن  خاک  فشاندیم   بن تاک
در این جوش شراب  است ، به خمخانه بگردید
**
چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی   آن  گل    گلنوش    چو   پروانه     بگردید
**

بر آن  عقل  بخندید   که   عشقش   نپسندید
در  این  حلقه ی زنجیر چو  دیوانه بگردید
**

درین  کنج  غم  آباد  نشانش  نتوان دید
اگر   طالب  گنجید  به  ویرانه  بگردید
**

کلید   در  امید  اگر  هست   شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
**

رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به  خوابش  نتوان  دید ،    به افسانه بگردید
**

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید
***

هوشنگ ابتهاج (  سایه )
نوشته شده در پنج‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 18:12 توسط امید نظرات 2 |

*****************

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر به سر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تا
ریگی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....

نوشته شده در پنج‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1390ساعت 05:14 توسط امید نظرات 0 |

زندگی    اینقدر بیرحمه          که نمیذاره          گریه کنی


  ***                             ***


نوشته شده در شنبه 11 تیر‌ماه سال 1390ساعت 05:21 توسط امید نظرات 0 |

برای مردن  

 تا روح بشر به چنگ زر ، زندانیست
 شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است
 جان از ته دل ،‌ طالب مرگ است ... دریغ
درهیچ کجا ‌برای مردن جا نیست ؟

نوشته شده در سه‌شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 06:18 توسط امید نظرات 4 |

 این واسه دوسال ونیم پیشه. 

امشب یادم اومدکه خداباهام چیکارکرد.بد حالموگرفت خدا. 

امشبم که خرابم،خراب خراب 

************************************************

بعضی وقتا؛نه خیلی وقتا خداآدموبدبخت میکنه.چجوری؟بایه استخاره

منوبایه استخاره که بایدخوبش میکردوبدش کردبدبخت کرد.حالا خوب شدکه بدش کردی خدا یه تیکه کاغذرو؟؟؟

خوبه حالا که اینجوری شدم؟

هیچی نمیفهمی

اگه حالیت بودکه خدانمیشدی

نوشته شده در پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 03:10 توسط امید نظرات 7 |
  1    2    3    4    5    ...    10  >>